Daisypath Anniversary tickers ماجراهای خانه ما
























ماجراهای خانه ما

خیلی وقته که چیزی ننوشتم . از سر بی حوصلگی که نه ، حرفی تازه برای ثبت کردن نداشتم . روزها در پی هم و کم و بیش مثل هم گذشت . خوب . بد . ...

روزهایی که خوشحال شدم روزایی بود که خبر مادر شدن دوستان نازنینم رو شنیدم .

روزهای بد .. روزهایی بودن که یک شکل ، در پی هم گذشتند ، بی آنکه احساس کنم آن روز را زندگی کرده باشم .

 

روزها میگذرند و به شب میرسند و من و تو گاه خندان ، گاه شاداب ، گاه خسته و آشفته ، گاه با دستانی پر از کیسه های خرید ، گاه غرق بوی دود اگزوز ماشین هایی که سر چهار راه های انتظار دودآلودمان کرده اند ، گاه با کوهی از مسئولیت ، به کنج دنجمان پناه میبریم ، تا تمام آنچه را که آن روز برقامت روح و جانمان پوشانده ، بیرون آوریم و فقط بیآساییم . 

 

زیستن ، از یاد نبردن معنای آن ،    زنده بودن ،و معنای بودن ، خود دغدغه ایست در روزگار و شهری که آسمان بیشتر روزهای آن خاکستری است .

واما تو ،  نیز هم  ، حتی در روزهای طلایی خود را در چهار چوبی از دیوارهایی سیمانی ، پشت یک میز و خیره به صفحه مانیتوری که همه ی کار و فعالییت ، دوستی هایت ، سلیقه و دانش ات را در خود جای داده ، پنهان میکنی .

 

روزهایت از تاریکی روز آغاز و با تاریکی روز پایان میگیرد .

برای شنیدن صداهایی از جنس نغمه پرندگان و جیغ شادمانه کودکان ، نیازمند قدرت شنوایی با فرکانس بالا میشوی .

برای تنفس هوایی از جنس عطر خاک ، عطر گل نرگس ، عطر باران ، محتاج خلاقیتت می شوی .

برای دیدن رنگ هایی به غیر از خاکستری و سیاه در این شهر ، باید به انتظار بهار بنشینی.

 

گاه به روستانشنیان حسودی میکنم و گاه دلم برایشان می سوزد .

ای کاش در شهرهای دیگر هم امکانات بیشتری بود .

ای کاش می توانستیم زندگیمان را کوچ دهیم به شهری که خورشید در آن از طلوع کردن و تابیدن در آن لذت می برد .

ای کاش زندگیمان را کوچ میدادیم به شهری که ابرها در آن شوق باریدن داشته باشند و سبزه شوق روییدن .

تا من هم برویم و تازگی را در زندگیم جاری سازم .

 

زندگی ام بوی کهنگی و دود زدگی گرفته .

 

جمعه رفته بودیم ، روستایی که بابای نازنین مان در آن گندم میکارد . اگر به اصرار و ذوق توی نازنینم نبود ، از کنج خانه و پای تلویزیون در همان روستا هم تکانی بخودم نمیدادم . حتی از ماشین هم پیاده نمی شدم .

با خودم چه کرده ام ، این منم !! آن فروغ شاد و سرزنده ، که شور زندگی از چشمانم میبارید !  هوای دشت زنده ام کرد . جان گرفتم.

چقدر سپاسگذارت شدم ، چقدر کودکانمان فرصت شیطنت پیدا کردند ، از حضور پر انرژی دایی مهربانشان .

همان سنگ پراکنی های ساده چقدر نشاط را در جانمان زنده کرد .

 

از تو ممنونم که به یادم آوردی ، که مدتی است خود را و مسئولیت زیبا زیستن را از یاد برده ام .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody