﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ماجراهای خانه ما</title>
    <description>ourhomestories's description</description>
    <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Sat, 12 May 2012 12:10:49 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>روزت مبارک مادرم</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مادر صبور و مهربونم چطور می تونم وصفی از بزرگی و محبتت را بنگارش درآرم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاید این رازی است میان من و تو &amp;ndash; راز صبوری و مهر تو برای من &amp;ndash; برای یگانه دخترت که من باشم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;راز فداکاری و گذشت تو &amp;ndash; که نمی توانم هیچ کدام را بنویسم &amp;ndash; فقط رازی است در دل من و در دل تو .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آنقدر تو بزرگی که کوچکی من دیگر به چشم نمی آید مادرم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مادرم &amp;ndash;تویی که فقط مادرم نبودی و نیستی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;با کودکی ام ، کودکی هم سن و سالم بودی و پا به پای من میدویدی و هم بازی کودکی هایم می شدی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در نوجوانی و سرکشی هایم ، کوهی از صبرو سکوت و تحمل بودی ، هرچند که من آن زمان نمیدمت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در زمان بلوغ و تنهایی هایم بهترین ، نزدیکترین ، صمیمیترین و رازدارترین دوستم بودی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چه کسی می داند در پشت چهره خسته و پوست چروک افتاده و نگاه خسته و پاهای خمیده ات که دیگر نمیتواند پا به پایم نه بدود و نه راه برود ، چه انسان بزرگی وجود دارد که لایق پرستیدن است .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمی دانم چطور می توان از مادری چون تو قدردانی کرد ؟ !! تویی که هر آنچه داشتی برای دلبندانت گذاشتی و خودت را از یاد بردی ، بی هیچ تمنایی ... جز آنکه زیبا و خوب زندگی کنیم آن هم برای خودمان ، و نه برای تو .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مادرم ، مادر خسته ام ، چقدر خوب است که تو هستی ، چقدر خوشبختیم که تو را در زندگیمان داریم &amp;ndash; تو آرامش زندگیمان هستی &amp;ndash; نمی دانی تو چقدر برایمان با ارزشی &amp;ndash; خوبیه مهر تو آنقدر شیرین است ، هیچ گاه نمیتوان تصور کرد روزگاری از آن بی بهره شویم &amp;ndash; برایمان بمان &amp;ndash; مادرم تو چشمه جوشان مهری. مادرم تو را عاشقانه می ستایم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خدایا نمیدانم آیا روزی چون منی لیاقت مادر بودن را پیدا خواهم کرد &amp;ndash; لیاقتی که میدانم برای همه ی عمرم در پی سختی هایی خواهد بود که غیر قابل پیش بینی است &amp;ndash; اما مادر بودن آنقدر شیرین خواهد بود که به سختی همه ی عمری بیارزد .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/44</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/9426435/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-9426435</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 12:10:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوروز 1391</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;سال 1391 به یه عالمه آرزو از راه رسید&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;امیدوارم که پایان سال 91 بیشترشون برآورده شده باشن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://images.persianblog.ir/226700_N6kIm8CL.jpg" alt="" width="420" height="558" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/226700_QZhgT4cR.jpg" alt="" width="338" height="461" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/43</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/9207721/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-9207721</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 08:40:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزهای پایانی سال 90</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;امروز چهارشنبه سوریه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خیلی کم پیش میاد که خودمون بریم دنبال شیطنت و آتیش بازی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مگه اینکه جایی بودیم و با گروهی &amp;ndash; خیلی خاطرات پر از آتیش بازیی ای تو ذهنم ندارم &amp;ndash; غیر از سالهای کودکی &amp;ndash; آجیلی که بابا برامون میخرید و سبزی پلو با ماهی قبل از اومدن سال نو &amp;ndash; و کپه های بوته ی خشکی که داداشی قبل از چهارشنبه سوری تو حیاط ذخیره میکرد ، برای اون شب&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اون روزا همه محله پر بود از بچه و ما هم با همه ی بچه های محل ، دختر و پسر میرفتیم و از رو آتیش میپریدم و آخر شب همه با موهای بوی کز گرفته بر میگشتیم خونه . تازه بعدش مراسم قاشق زنی بود ( که خیلی تصاویر گنگی ازش تو ذهنم مونده )&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;الان دیگه اون بچه ها خودشون ، مامان و بابای بچه های امروز هستن . خلاصه یادش بخیر .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;امسال رو نمیدونم چطور باید ارزیابیش کنم ؟؟ !!! بگم خیلی خوب بود ؟!&amp;nbsp;&amp;nbsp; بگم خیلی بد بود ؟!!&amp;nbsp; از اغراق هیچ خوشم نمیاد . در کل سال سختی بود . اما شکر خدا روزای خوب و خوش زیاد داشت ، روزای سختش هم پایان خوشی داشت .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پس میشه یه سال خوب .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خوب ، جناب سال نود ، تو هم داری کم کم میری که تو خاطراب بمونی .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تو سال نود ، من و همسر جون خیلی برای زندگمون تلاش کردیم &amp;ndash; خیلی خیلی برای پیشرفت کارمون زحمت کشیدیم ، من امیدوارم که نتیجه زحمت امسال رو تو سال بعد و البته سالهای بعدترش ببینیم . خوب دیگه ، خاصیت جوونی تلاش و کار و امیده .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمیدونم ، اما هیچ خوشم نمیاد که من هم روزی به این باور برسم که بعضی ها روزیه ای که خدا بهشون میده از یه حدی بیشتر نمیشه ، هرچی هم تلاش کنن فایده نداره . باز هم میمونن تو خونه ی اولشون . بعضی ها همیشه باید زیاد داشته باشن&amp;nbsp; و بعضی دیگه کم . واقعا دوست ندارم که به این اعتقاد برسم . چون هر چی ما بیشتر تلاش می کنیم ، باز هم سر جای اولمونیم ... هههههه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دوست دارم همچنان انرژی خوش بین بودنم رو حفظ کنم ، تا روی این دوران رکود رو تو زندگیمون کم کنم . با پروویی تماممممممم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سال نود ، لحظه های که امیدم رو از دست میدادم زیاد بود ، اما شکر خدا که ایمانم رو از دست نمیدادم و دوباره بعد از چند روز غرغر کردن ، دوباره میشدم همون فروغ قبلی .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روزایی که انتظار سه نفره شدن رو می کشیدم ، روزای خیلی خیلی سختی برام بود ، اما خدا رو شکر تونستم از پس این مسئله هم بر بیام و دیگه به عقل و غریزه ام کنترل پیدا کنم و آرامش ظاهریم ، راستی راستی تبدیل به آرامش درونیم بشه و از ته دل نبودن نفر سوم برام حیاتی نباشه و زندگیم سر جای اولش برگرده ، و البته قشنگ تر و واقع بینانه تر . حتی تو خلوتم دیگه غم نبودنش رو ندارم . دیگه نبودنش ، مسئله&amp;nbsp; برام نیست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خدا خودش خوب میدونه چطور من رو هدایت کنه که همیشه عاقلانه رفتار کنم و بتونم به احساساتم کنترل داشته باشم . شکرت خدا .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خوب پس تو سال نود ، فروغ خانه ی ما یه پله بالاتر رفته .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و از نظر و ارزیابی من ، آقای همسر خانه ی ما هم یه پله بالاتر رفته ، به هزار و یک دلیل ، از روابط خانوادگی خودمان اگه بگم ، از دید من خیلی خیلی تغییرات مثبتی داشته ، اونقدر که من خیلی خیلی بیشتر از قبل احساس دوستی و صمیمیت در کنارش می کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;و از لحاظ اجتماعی ، بسیار بسیار پخته تر ، محکم تر ، مقتدر تر و وووووو شده ، اینا رو من میتونم ببینم ، شاید دیگران همیشه جناب همسر رو کامل می دیدن ، اما من رشد و پالایشت رو خیلی ریزتر از بقیه میبینم و میدونم که تو امسال واقعا درخشانتر شدی . یه نوشابه دیگه برات باز کنم ؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;الان که خیلی سرم درد شدیدی داره ، نمیدونم دیگه از چیا باید می گفتم ، اما یه عالمه آرزوی خیلی خوب برای خودمون دارم که امیدوارم تو سال جدید ، یکی یکی بهشون برسم ، مخصوصا با تغییره جدیدی مثل تغییر خونه .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هوراااااااااااااااااااااااااااااا پیش به سوی استقبال از سال نود و یک .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/42</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/9109515/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-9109515</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Mar 2012 10:42:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Just for you</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt; For the rest of my life &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای باقی ی زندگیم&lt;br /&gt; I praise Allah for sending me you my love&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;خداوند را می ستایم که تو را برایم فرستاد، عزیزم&lt;br /&gt; you found me home and sail with me&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;مرا یافتی و با من رهسپار شدی&lt;br /&gt; And I&amp;rsquo;m here with you&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و من اینجایم با تو&lt;br /&gt; Now let me let you know&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;حالا بگذاربدانی&lt;br /&gt; You&amp;rsquo;ve opened my heart&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;تو قلبم را باز کرده ای &lt;br /&gt; I was always thinkin&amp;rsquo; that love was wrong&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;همیشه فکر میکردم که عاشق بودن خطاست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt; But everything was changed when you came along oh&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اما همه چیز تغییر یافت زمانی که تو پیش آمدی&amp;hellip;اوه&lt;br /&gt; And there is a couple of words I wana say&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و کلماتی هستند که میخواهم بگویم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;For the rest of my life&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای باقی عمرم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;I&amp;rsquo;ll be with you&amp;rsquo;ll stay by your side&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;میخواهم کنار تو بمانم &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;میخواهم با تو باشم&amp;nbsp; &lt;br /&gt; Honest and true till the end of my time &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;امین و درستکار تا انتهای زندگیم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;I&amp;rsquo;ll be loving you&amp;hellip;loving you&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عاشق توخواهم بود&amp;hellip;عاشق تو&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt; For the rest of my life&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای باقی مانده ی عمرم&lt;br /&gt; Through days and nights&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;در تمام روزها و شبها&lt;br /&gt; I&amp;rsquo;ll thank Allah&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;از خداوند سپاسگزارم&lt;br /&gt; From openin&amp;rsquo; my eyes&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای گشودن چشمانم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; Now n&amp;rsquo; forever I&amp;rsquo;ll be there for you&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;حالا و همیشه من در اینجا خواهم بود برای تو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt; I know that deep in my heart&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;میدانم آنرا از عمق وجودم&lt;br /&gt; I feel so blessed when I think of you&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;احساس خوشبختی میکنم زمانی که به تو فکر میکنم&lt;br /&gt; And ask Allah to bless all we do&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و درخواست میکنم ازالله که متبرک کند همه اعمال ما را&lt;br /&gt; You&amp;rsquo;re my wife n&amp;rsquo; my friend n&amp;rsquo; my strength&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;تو همسرم ، دوست من ، و قوت من&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt; N&amp;rsquo; I pray we&amp;rsquo;re together in gena&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;دعا میکنم با هم باشیم در بهشت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt; All I know I found myself I feel so strong&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;همه چیز را دریافتم و پیدا کردم خود رااحساس قدرت میکنم&lt;br /&gt; Yes! Everything was changed when you came along oh&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بله! همه چیز تغییر کرد زمانی که تو پیش آمدی&amp;hellip; اوه&lt;br /&gt; And there is a couple of words I wana say&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و کلماتی هستند که میخواهم بگویم&lt;br /&gt; For the rest of my life&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای باقی عمرم&lt;br /&gt; I&amp;rsquo;ll be with you I&amp;rsquo;ll stay by your side&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;میخواهم با تو باشم&lt;br /&gt; Honest and true to the end of my time &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;امین و درستکار تا انتهای زندگیم&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;میخواهم کنار تو بمانم&lt;br /&gt; I&amp;rsquo;ll be lovin&amp;rsquo; you&amp;hellip; lovin&amp;rsquo; you&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عاشق توخواهم بود&amp;hellip;عاشق تو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; For the rest of my life&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای باقی مانده ی عمرم&lt;br /&gt; Through days and nights&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;در تمام روزها و شبها&lt;br /&gt; I&amp;rsquo;ll thank Allah&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;از خداوند سپاسگزارم&lt;br /&gt; From openin&amp;rsquo; my eyes&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای گشودن چشمانم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; Now and forever I&amp;rsquo;ll be there for you&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;حالا و همیشه من در اینجا خواهم بود برای تو&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; I know deep in my heart&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;میدانم آنرا از عمق وجودم&lt;br /&gt; Neither to fear you&amp;rsquo;re in front of me&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;هیچ ترسی نیست ، تو در برابر منی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt; I strongly feel in love &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;احساس قدرت میکنم در عشق&lt;br /&gt; I strongly feel in love&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;And I know that&lt;br /&gt; Nothing in doubt that I will love you eternally&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و می دانم بی هیچ تردیدی عاشق تو هستم تا ابد&lt;br /&gt; For the rest of my life&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای باقی عمرم&lt;br /&gt; I&amp;rsquo;ll be with you I&amp;rsquo;ll stay by your side&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;میخواهم کنار تو بمانم &amp;nbsp;میخواهم با تو باشم&lt;br /&gt; Honest and true till the end of my time&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;امین و درستکار تا انتهای زندگیم&lt;br /&gt; I&amp;rsquo;ll be loving&amp;rsquo; you&amp;hellip; loving&amp;rsquo; you&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عاشق توخواهم بود&amp;hellip;عاشق تو &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;For the rest of my life&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای باقی مانده ی عمرم&lt;br /&gt; Through days and nights&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;در تمام روزها و شبها&lt;br /&gt; I&amp;rsquo;ll thank Allah&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;از خداوند سپاسگزارم&lt;br /&gt; From opening&amp;rsquo; my eyes&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;برای گشودن چشمانم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; Now and forever I&amp;rsquo;ll be there for you&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;حالا و همیشه من در اینجا خواهم بود برای تو &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;br /&gt; I know deep in my heart&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;میدانم آنرا از عمق وجودم&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/41</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/8956583/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-8956583</guid>
      <pubDate>Mon, 20 Feb 2012 06:42:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ولنتاین من و تو</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;(به علت مشکلات دسترسی به اینترنت ، این پست با تاخیر گذاشته شد)&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هر روز برای من و تو روز دوست داشتن است .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیروز در همه جای دنیا روزی مشترک برای گفتن دوستت دارم بود .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;Happy Valentine&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما برای من و تو ، هر روزمان روز دوست داشتن است ، شاید خیلی زیاده از حد است ، شاید خیل شعار گونه است ، اما من و تو بی آنکه رنگ و بوی مهر میانمان شکل ظاهری به خودش بگیرد ، برای هم هستیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیشب ، هشت ساعت تمام انتظار ، با هم در مطب دکتر گذراندیم ، در روز دوست داشتن ، با بسته ای ازپاستیل.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سال گذشته هم ، شب ولنتاین را ساعتها با هم در ماشین ، در پارکینگ بیهقی در انتظار بسته ی پستی در کنار هم ، با یک بسته پاستیل و یک بسته اسمارتیس گذراندیم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دوست داشتن و دوست داشته شدن ، هر دو نیاز حیاتی ما انسانهاست . بسیار دیده ام که اکثریت افراد ، در جستجوی دوست داشته شدن هستند و برای آن بسیار تلاش می کنند . اما در نظر و عقیده من ، توانایی دوست داشتن ، بسیار زیبنده تر از دوست داشته شدن است .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;توضیح زیادی برای این باورم ندارم ، اما دوست داشتن آنچه در اطرافت هست بسیار ساده تر است ، و بسیار آرامش بخش تر ، از آنکه سعی کنی ، دوستت بدارند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمیدانم این را کجا و کی آموختم که دوست بدارم ، بی آنکه انتظار دوست داشته شدن را در خودم بپرورانم ، به گمانم که این را از تو آموختم همسر خوبم . اما هنوز هم بارها و بارها ازت می پرسم که هنوز آنگونه که برایت بودم ، دوستم داری ؟ و با آنکه خودم پاسخش را میدانم ، اما دوست دارم که نجوای صدای گرم تو را در گوشم بشنوم ، حتی در خواب .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همسرم ، همدلم ، همراهم ، دوستت دارم به خاطر خودت ، و آنچه هستی . &amp;nbsp;خدا رو شکر که تو را دارم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;وصف حال این روزهای عاشقانه ی ما&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;a href="http://20ist.com/audios/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D8%A7%D9%85/"&gt;http://20ist.com/audios/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D8%A7%D9%85/&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;(حیف که نشد که کلیپش را به یادگار بگذارم )&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;پیشترها به &amp;nbsp;سادگی از پاسخ محبت طرف مقابلم نمی گذشتم ، و درگیری ذهن و روحم با این انتظار که تبدیل به نیاز به حقی شده بود ، برایم آزاردهنده می نمود . اما سالهاست که دیگر خبری از آن احساس گنگ آزاردهنده و تلخ نیست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;می توان اینطور معنا کرد ، دوست داشتن ، در مقابل دوست داشته شدن ( دوست داشتنی مشروط )&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چقدر بیقدر است ، محبت، در انتظار پاسخ .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;محبت کردن تو ، در دیدگان دیگران ، زیبا و ارزشمندت می گرداند ، بی آنکه از انتظار تو اطلاعی داشته باشند ، و اما تو&amp;nbsp; --- &amp;nbsp;برای آنکه آن زیبایی کمرنگ نگردد ، کلامی از انتظار بی پاسخت به زبان نمی آوری ، و با گمان اینکه ، این انتظار و نیاز در تو خاموش می ماند ، غافل از اینکه نیازت در تو هرگز خاموش نمانده ، آتش این نیاز در تو به مانند خرده های زغالی می ماند که گرد خاکستر روی آن نشسته و تنها منتظر نسیمی است که شعله ور شود ، آن وقت است که دیگر محبت های تو تبدیل به سوهان منتی می گردد ، که بر روی آنچه با نام محبت از خود ساخته ای ، می ساید .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیگر وقتی محبتی می کنم ، آنرا نهایت لطف خودم تصور نمی کنم ، محبت و دوست داشتن ، ارزشمندترین هدیه ای است که خودم می توانم به خودم بدهم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دوست داشتن یکی از زیباترین احساس های زیستن است .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دوست داشتن موهبتی است که تنها زمانی می توان از خلوصش لذت برد و احساس آرامش نمود که ، بی انتظار پاسخ نثارت گشته باشد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به گمانت چرا کمتر محبتی و عشقی را می توان مشابه عشق و محبت مادر به فرزند دانست و تجربه کرد ، چون مادر است که خالصانه مهرش را نثارت می کند و خطاهایت را می بخشاید، آغوش برایت باز می کند و در نهایت مهر به تو آرامش می دهد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و البته شاید بیشتر از تو ، این مادر است که محبت کردن به فرزندش لذت میبرد و آرامش می گیرد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ای کاش بتوانیم اینگونه به یکدیگر مهر بورزیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/36</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/8951360/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-8951360</guid>
      <pubDate>Sun, 19 Feb 2012 08:11:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آغازی دیگر</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آغازی دیگر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اتفاقاتی غافلگیر کننده و بدون پیش بینی و انتظار ، زندگی روزمره و عادی تو را دست خوش تغییر می کند ، تغییری که تکانت می دهد و اگر آمادگی لازم را برای تغییر نداشته باشی ، هاج و واجت می کند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تغییر برای ما و خانه ی ما غیر منتظره آمد ، اما به گمانم بتوانیم از پس این تغییرات برآییم و هاج و واج نمانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خانه ی کوچکمان را که با تمام عشقمان دوستش داشتیم ، و البته داریم ، فروختیم ، بسیار ناگهانی ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و خانه ای کمی بزرگتر را خریدیم ، اما از آنجایی که این خانه ما را خیلی دوست دارد و ما هم او را ، نتوانستیم خیلی ازش دور شویم ، فقط به فاصله ی چند کوچه ی باریکتر آن سو تر .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمی دانم چرا سال گذشته که قصد رفتن از این خانه را داشتیم ، نگذاشتی که برویم ، اما حالا .... بدون اینکه بخواهیم ، اجازه دادی که ما برویم ؟!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من همیشه خانه ای بزرگتر و نو نوارتر می خواستم ، اما تو را چه کنم ، که اینهمه دوستت می دارم ؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تو برای ما خانه ای بودی که در آن آغاز کردیم ، بهترین و شادترین لحظه ها را در میان دیوارهای امن تو تجربه کردیم ..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سخت ترین و تلخ ترین لحظه های زندگی مان را با آرامشی که تو برایمان ساختی ، از سر گذراندیم ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمی دانم آرامش ما ؛ تو را اینچنین گرم و با صفا کرد ، و یا آرامش تو؛ این صفا و گرمی را به زندگی ما بخشید ؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما هر چه که هست ، برایمان خاطرات خوشی است که از میان دیوارهای تو برایمان می ماند ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برای مان عجیب شده دقیقا در همان تاریخی که شش سال پیش تو برای ما شدی ، از ما دل کندی !!&amp;nbsp; (28/10/84 تا 28/10/90)&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;وقتی که فکر رفتن می کنم ، اشک به چشمانم میدود ، خانه ی کوچک ما ، خانه ای پر از مهر ما ، خانه ی پر از نور و گرمای ما ، تو را بگذاریم و برویم ؟ خوب یادم هست که چطور آقای خانه دیوارهایت را مرمت کرد و آراست ، تا در چشم خانوم این خانه مقبول گردد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آن لحظه های ناب تلاش مرد خانه برای آراستن خانه اش ، مرغ بهشتی ای را در نظرم جلوه گر می کند که با تمام تلاش و وسواس سعی در ساختن و آراستن هر چه بیشتر آشیانه اش می کند ، تا جفتش آن همه سلیقه و ذوق را از نظر دور نگرداند و یگانه بانوی آشیانه اش گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینچنین مرد بهشتی ای در کنارم دارم که ، خانه ی کوچک مان ، به بهشت کوچک ما مبدل گشت .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاید هیچ کس نتواند زیبایی های خانه ی کوچک ما را جز من و تو ؛ با چشمانی عاشق ببیند ، اما اولین خانه ی ما ، خانه ای بسیار زیبا و دل انگیز ، از نور و مهر و گرما بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این ها را نوشتم که هیچ گاه گذر زمان و روزمرگی ها با پاشیدن گرد فراموشی از خاطرمان نبرد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما این را خوب میدانم که درخانه ی جدید ، برایمان فصلی نو از کتاب زندگی مان ورق خواهد خورد .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;( ما سال جدید را هم در همین خانه ی دوست داشتنی مان آغاز خواهیم کرد ، و هنوز فرصت با تو بودن را داریم خانه ی زیبا و امن ما )&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اتفاق غافلگیر کننده دیگری هم در کشاکش این تغییرات برایم پیش آمد ، که هنوز نمی دانم چه می خواهم بکنم ، قبولی دانشگاه در مقطعی بالاتر ، بعد از سالها ، بدون اینکه انگیزه ای از ادامه ی تحصیلات دانشگاهی داشته باشم ، فقط امتحانی دادم و قبول شده ام ، نمی دانم که باید بروم ، یا بگذارم برای زمانی که این انگیزه قویتر شد ، در هر حال این قبولی هرچند مذحکانه بود ، اما برای روحیه خودم و خوشحالی همسرم و مادر و پدرم خوب بود ؛ و تلنگری که هنوز پیر نشده ای و می توانی ادامه دهی .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چقدر روزهایی که پر از انرژی و امید هستی ؛ خوب هستند ، حتی اگر دنیایی مسائل پیچیده رو به رویت برای حل کردن داشته باشی ، تو جرعت خواندن صورت مسئله را از خودت نشان می دهی و راه حل پشت راه حل برایش می نویسی و می نویسی ، به این امید که شاید از میان این همه راه حل ؛ یکی از آنها به جواب اصلی نزدیک باشد و تو نمره کامل از مسئله ای که جلوی رویت گذاشته اند ، بیاوری .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/35</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/8823818/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-8823818</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 10:36:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درخت کریسمس خانه ی ما</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;همسرم &amp;ndash; همدلم &amp;ndash; مهربانم ، ممنونمممممممممممممممم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این روزها شادابی من و تو در پس انتظاری طولانی و خسته کننده و فشار زیاد کار و مسئولیت تو، کم و کمتر شده ، و هر دو سعی می کنیم که برای دیگری لحظه ای همراه با آرامش و شادی را خلق کنیم ، هرچند کوتاه ، گاه با کلامی &amp;ndash; گاه با یاد خاطره ای &amp;ndash; گاه با دیدار دوستان و عزیزان &amp;ndash; گاه با گردشی کوتاه حتی در نهایت خستگی و کلافه گی از روز در هم پیچیده ای که داشته ایم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;چند شب پیش را " &lt;strong&gt;تو&lt;/strong&gt; " برایم بسیار شادی بخش ساختی ، حیفم آمد که از آن شب خاطره ای ثبت نکنم &amp;ndash; ( هر سال با آنکه ما مسیحی نیستیم ، اما به خاطر دل من ، در روزهای نزدیک به سال نوی مسیحی ، به محله های همشهریان ارامنه میرویم و گشتی میزنیم ، و از مغازه هایی که این شبها پر از سمبل های کریسمس هستند ، یادگار کوچکی می خریدیم ، که من با آن کلی ذوق می کردم ) &amp;ndash;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما امسال با آنکه سخت مریض بودی ، برای دله من و نشاندن خنده ای بر لب من ، برایم یک درخت خریدی ، و یه صومعه ی فانتزی- چقدر من این درخت و صومعه رو دوست دارم &amp;ndash; چقدر این درخت برایم با ارزش است &amp;ndash; نمیدانی اگر بگویم دلم را " &lt;strong&gt;تو&lt;/strong&gt; " چراغان کردی ، نه چراغهای درختمان .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/226700_exGMtw9p.jpg" alt="" width="395" height="219" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/226700_ryURansM.jpg" alt="" width="296" height="688" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ای کاش همه ی زوج ها یاد میگرفتند که همیشه باید مهر و عشق را زنده نگاه دارند ، مهر و محبت چیزی نیست که بگذاری روی تاقچه و یا توی آلبوم خاطرات ، و سالی یکبار به یاد سالروز عروسی به یادش آوری &amp;ndash; بسیار دیده و شنیده ام که می گویند : "خوب ما با هم هستیم و برای هم تلاش می کنیم ، همه ی ساعات روز را برای این زندگی و مخارجش زحمت می کشیم، خوب بیش از این دیگر چه نیازی هست ؟!! &amp;nbsp;اما آیا روز اول هم همین نشانی از مهر را برایمان بود ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مهر و محبت با پراکندن و نشان دادنش است که روز به روز زیباتر و موثرتر می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مهر و محبت زناشویی ، گلدان گلی است که باید به آن نور برسانی ، آب برسانی ، حتی گلبرگ هایش را ناز و نواش کنی ، با او گفتگو کنی ، تا رشدش متوقف نشود و در تمام فصل ها با ریزش گلهایش ، باز گل بدهد و برایت بدرخشد . این رسیدگی به این گلدان فقط و فقط وظیفه ی یکی از همسران نیست &amp;ndash; هر دو باید با جان و دل از گلدانشان مراقبت کنند ، اگر روزهایی یکی از آن ها گرفتار بود ، نباید دیگری از گلدان دل ببرد و منتظر بماند تا دیگری سر وظیفه اش حاضر شود ، اگر این شود که دیگر باید منتظر پایان عمر گلدان و گلهایش شد . اما حتی اگه یکی از همسران هم این رسیدگی ها غافل نشود ، باز آن گلدان شاداب خواهد ماند ، تا روزی که دوباره دو نفره برای گلدانشان نور و آب بیاورند ، &amp;nbsp;روزی دیگر این گلدان کوچک تبدیل به یک درخت گلدار و با ریشه های محکم میگردد ، تا شاخه نهالی از آن را بتوانی به دست فرزندت بسپاری ، تا او هم مسئولیت نهال سلامتی که به او سپرده ای را به عهده بگیرد ، همانطور که ما نهالمان را از بزرگتر ها به امانت گرفتیم و مسئولش شدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/34</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/8551465/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-8551465</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Dec 2011 07:42:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ورود همسر جون من به سی و چهار سالگی</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;تولد سی و سه سالگیت مبارک باشه همسر جون من&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;تولد تو با ارزشترین تولد برای من است ، اگر تو نیامده بودی ، در کجای این دنیا همسری همچون میداشتم ..&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;خوب می دانی که چقدر با تو آرامش دارم و چقدر همیشه شاکر هستم که تو در کنارم به عنوان همسر و بهترین دوست من هستی .&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;من رو ببخش اگه یادداشت تولدت را با کمی تاخیر در خاطراتمان ثبت کردم . &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;تولدت را مثل همیشه روز 15 آبان در جمع خانواده خودت در منزلمان شاد بودیم و همه برایت آرزوهای خوب و زیبا داشتند .&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;امیدوارم شمع 100 سالگی را در سلامتی و شادی فوت کنی .&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/226700_UTmOhHXJ.jpg" alt="" width="356" height="266" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/32</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/8320662/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-8320662</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Nov 2011 12:32:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سکون</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;ننوشتنم از آن جهت نیست که رویداد تازه ای برای ثبت کردن دست نداده است ، ننوشتنم از سکوت دلم است .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ساکت تر شده ام ، آرامتر .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حرفها ، خواست ها و نیاز ها در دلم به خواب می روند و اثری در ظاهر نمی گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در دل ، در سکوت ، در پس ذهن و خیال می خواهم و می خوانم ، هرچند که چیزی در ظاهر ظهور نمی کند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تغییر کرده ام ، بسیار تغییر کرده ام ، از شور و هیجان هایم دیگر خبری نیست . خاموشم . فروغی ندارم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;میانسالی در من رشد می کند و ناتوان از اینکه نگذارم در روحم نیز رشد کند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تصمیم برای حرکتی تازه می گیرم ، تا شوقی را دگر بار در وجودم روشن کنم ، اما این شوق عمر طولانی در من نمی یابد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;منتظر هیچ چیز نیستم ، حتی بهانه ی چیزی را هم نمی گیرم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;فقط در سکوت درونم مانده ام ، بی هیچ خواسته ای .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در سکون و سکوتم همچون مرداب خفته ای شده ام ، که بودن یا نبودنش را ارزشی نیست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;منتظر تو بودم که بیایی و دلم را چراغان کنی و باری دیگر اهلی شوم ، اما تو هم نیامدی و روزهایم همچنان به یکنواختی و ریتمی کند و خسته کننده ، بی هیچ فروغی در من می گذرد . &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/31</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/8201261/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-8201261</guid>
      <pubDate>Mon, 24 Oct 2011 12:20:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سلام بر سی و چهار سالگی</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;امروز سی و سه سال زندگی ، روزها و شب ها ، هفته ها ، ماه ها ، سال ها ، در گذر از کودکی و نوجوانی و جوانی رو پشت سر می گذارم و قدم در سی و چهار سالگی ام می گذارم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پس سلام&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از وقتی از سی گذر کردم &amp;ndash; روزای تولد برام شادابی سالهای قبلترش رو نداره &amp;ndash; منتظر تولد نیستم &amp;ndash; نه کیک و نه هدیه و نه تبریک &amp;ndash; دوست دارم کسی یادش نباشه &amp;ndash; اما به مدد فیس بوک ، خیلی ها این روز رو با محبتشون بهم تبریک گفتن از صبح تا به حال ، البته به غیر از خانواده ام که مطمئنم همیشه یادشونه . هرچند که هنوز عزیزترین یادش نیوفتاده و یا به روی خودش نیاورده .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلم گرفته امروز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اشک هام میان و میرن ، دلم یه چیزی می خواد ، نمی دونم چی ، یه نشونه ، یه هدیه ، یه بغض تو دلم سنگین شده که بی بهانه می چکه . نمی دونم که حتی این بغض چیه و برای چیه &amp;ndash; مثل گریه اولین نفس .....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;امروز روز تولده منه &amp;ndash; می دونم که این روز برای مامان و بابام خیلی با ارزش بوده و هست &amp;ndash; خدایا شکرت به خاطر حضور با ارزششون تو زندگی من &amp;ndash; چقدر در حق من لطف داشتی که مامان و بابام رو این دوتا فرشته انتخاب کردی .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;امروز دلم می خواد شاکر باشم به خاطر داشته هام از همون لحظه تولد ، می دونم خیلی از چیزایی که از همون لحظه هدیه گرفتم رو هنوز هم نمی دونم و نمی شناسم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر نفسی که راحت کشیدم و شیری که با عشق مامان گلم نوشیدم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر محبت پدری که قبل از اینکه تو این دنیا باشم برای من بوده و هست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر برادر بزرگی که همیشه می تونستم روش حساب کنم و به هم جرعت می داده.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر برادر کوچیکی که همیشه می تونستم عاشقانه دوستش داشته باشم و خواهری کنم براش .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر همسری که ، نه همسر نه .... دوست &amp;ndash; یار &amp;ndash; هم پا &amp;ndash; هم دل &amp;ndash; نمی تونم بگم چی &amp;ndash; کسی که همیشه جاش تو زندگی برام خالی بود ، و نه پدر و نه مادر و نه برادرها و نه دوستانم می تونستن اون جا رو برام پر کنن . به خاطر عزیزترین .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر دوستان و اقوام خوب شاکرم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اینا چیزای کمی نیست که من دارم &amp;ndash; خیلی ها یه دونه اش رو هم ندارن &amp;ndash; خدایا هزار بار شکر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر خودم هم شکر &amp;ndash; فروغی که زندگی رو دوست داره &amp;ndash; کور نیست &amp;ndash; کر نیست &amp;ndash; می بینه و می شنوه و راهش رو خودش انتخاب می کنه و انسانگونه زندگی می کنه .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر رنگ گلها شکر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر آفتاب و باران شکر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به خاطر چیزای کوچیکی که هنوز می تونم ببینمشون و با هاشون سر خوش بشم شکککککککککککککککر .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای خودم امروز آرزو می کنم که همیشه بتونم شادی درونم رو حفظ کنم و انتظارم از اطرافیانم کم و کمتر کنم و بتونم عصبانیتم رو راحت تر کنترل کنم و از اطراف و اطرافیان کمتر تاثیر بگیرم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمی دونم اما آرزوهای خیلی بزرگی مثل زمانی که بچه بودم ندارم &amp;ndash; زندگی ام این قدر بی هیجان پیش میره که رویاهام رو فراموش کردم که بخواهم آرزوی خاصی بکنم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اما بزرگترین آرزوم اینه که خودم و اطرافیانم رو سلامت ببینم و درد و رنجشون رو ، چه جسمی و چه روحی نبینم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;و اونقدر توان مالی داشته باشم که به خیلی ها کمک کنم و خودم هم راحت باشم و نگرانی نداشته باشم &amp;ndash; خوب این دیگه حسابی ایده آل گرایی شدش .... ههههههههه ..... اما خوب دیگه گفتم آرزو دیگه .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلم می خواد برای خودمون سفرهای جالب بریم &amp;ndash; یکی از بزرگترین آرزو هام اینه که با محمد هی بریم سفر&amp;ndash; مثلا قطب &amp;ndash; مثلا ته دریا و غواصی &amp;ndash; مثلا ته دل جنگل &amp;ndash; وقتی که عزیزترین رو با نگاه پر از حسرتش می بینیم &amp;ndash; این آرزو&amp;nbsp; رو میزارم تو الویت همه ی آرزوهام ، بس که باهاش بهم خوش میگذره .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلم میخواد مامان بشم &amp;ndash; اما خوب اگه هم نشدم &amp;ndash; در عوضش یه چیزای دیگه میخوام دیگه &amp;ndash; مثلا همون خیال راحت و بی دغدغه از مسائل مالی که بتونیم از اون سفرها بریم . چه کیفی میده واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خلاصه اگه سر دل آرزو هام باز بشه &amp;ndash; خیلی گرون در میادش --- هههههههه &amp;ndash; اما همون یه دل شاد و بدن سلامت از همه چیز برام مهمتره . خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;تنها شیرینی سالروز تولد سی و چهار سالگی و شمعی که با آروزیی فوت شد. &lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/226700_HJKu7elx.jpg" alt="" width="335" height="250" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;همسرم به خاطر تغییر تقویم ساعتش ، تاریخ تولدم&amp;nbsp; تولد رو&amp;nbsp; از با روز بعدش اشتباه گرفت ، و در نتیجه نه آن روز و نه روزهای بعد از آن هیچ چیزی برایم در نظر نگرفته بود ، چرا که فکر می کرد دیگه برای من ارزشی نخواهد داشت . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br data-mce-bogus="1"&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ourhomestories.persianblog.ir/post/30</link>
      <comments>http://ourhomestories.persianblog.ir/comments/239617/7619155/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239617.post-7619155</guid>
      <pubDate>Sun, 21 Aug 2011 08:20:49 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
